زندگي و آثار
رولان بارت(Roland Barthes) منتقد، فيلسوف و زبانشناس بزرگ فرانسه در دهه شصت و هفتاد در طول عمر خود مجموعا هفده اثر را به چاپ رساند كه در زمينه هاي متنوعي از قبيل نشان شناسي ، نقد ادبي، عكاسي و حتي عشق نگاشته شده اند. اين آثار ساختارگرائي را به يكي از مهمترين جنبش هاي قرن بيستم بدل کردند و سپس مانند پلي ساختار گرائي و پسا ساختار گرائي را به هم پيوند زدند.
بارت در سال 1915 به دنيا آمد. در سال 1939 از رشته نامه هاي كلاسيك و در سال 1943 از رشته ي دستور زبان وزبان شناسي تاريخي از دانشگاه سوربن فارغ التحصيل شد. بين سالهاي 1934- 1935و 1946- 1942 به دليل ابتلا به بيماري سل در بيمارستان بستري بود و بيماري اش سبب شد نتواند به موقع پايان نامه دكتراي خود را به اتمام رساند . در نتيجه، بارت كار در دانشگاه را ديرتر از زماني كه بايد آغاز كرد. در فاصله سالهاي 1980-1976 او سمت رياست گروه نشان شناسي ادبي (Semiology Literary ) كالج فرانسه را به عهده داشت. اين نام را او خود براي گروهش برگزيده بود.
اولين كتابشرا به نام درجه صفر نوشتار (Writing Degree Zero) در سال1953 به رشته تحرير در آورد. اين اثر به بحث در مورد تاريخ سبك ادبي در فرانسه مي پردازد و در آن تاثيري كه نويسنده از سارتر گرفته مشهود است. در اين كتاب بارت نقد سنتي فرهنگستاني را مورد انتقاد قرار مي دهد. در چنين نقدی متن رها و به عتاصري خارج از متن مانند شرح زندگي مولف و حالتهاي رواني او توجه مي شود. به عبارت بهتر به جاي پرداختن به خود اثر و روند خلق آن ، ناقد ملغمه اي از نقد روانشناختي و نقد زندگي نامه اي(Criticism Biographical ) را به كار گرفته ، از اثر ادبي به عنوان سندي استفاده مي كند كه صحت و سقم ادعاي خويش را در مورد حالات رواني نويسنده ثابت کند. 2 در سال 1963 بارتز مطالبي را تحت عنوان ( SurRacin ) به انتشار رسانيد كه در آن به تمجيد از راسين پرداخته بود. نتيجه آن شدكه يكي از اساتيد سنت گراي دانشگاه سوربن به نام ريموند پيكارد كه در زمينه راسين صاحب نظر به شمار مي آمد به انتقاد از او پرداخت. پيكارد معتقد بود علي رغم مخالفت بارت با روش نقد زندگي نامه اي خود در اثرش از اين نوع نقد سود جسته است. در سال 1966 بارت در كتابي ديگربه او چنين پاسخ داد كه استفاده ازنقد زندگي نامه اي يعني بر قرار نمودن مناسباتي نظام دار ميان اثر و مولف و نه هر اشاره اي كه به زندگي مولف شود.3 او همچنين در اين كتاب مدعي شد نقد بايد از حالت كنوني خود به در آمده به يك علم بدل شود. بارت به گونه اي با آن دسته از منتقداني كه با نقد سنتي مخالفند همراه و تحت تاثيرجنبش رمان نو ( Nouveau Roman ) است كه در اواسط دهه پنجاه پا به عرصه وجود گذاشت.
از ديگر آثارمهم او ميتوان به اسطوره شناسيها ( Mythologies ) و اس/ زد (Z/S) اشاره کرد . اسطوره شناسيها در سال 1957 نوشته و در سال 1973 به انگليسي ترجمه شده است، نظريات مشهور او در مورد اسطوره مدرن در اين كتاب عنوان شده اند و به تفصيل به آنها خواهيم پرداخت. اس/ زد نگاشته شده در سال 1970 كه مهمترين اثرش در زمينه نقد ادبي به شمار مي آيد ، در مورد داستان كوتاه سي صفحه اي ساراسين (Sarrasin ) بالزاك است. او در اين كتاب قاطع ترين نظريات خود را در مورد زبانشنــاسي ســـاختــاری((Structural Linguistics بيان کرده و به موضوعاتی مانند تجربه خواندن و رابطه خواننده با متن پرداخته است. شيوه نقد در اين اثر شيوه ای است نو زيرا با شيوه سنتي تقسيم روايت ( Narrative ) به طرح داستان ، شخصيتها ، و مضمون تفاوت دارد. ابزار او براي نقد، خود متن و خوانندگان آن هستند. بارت متن را به چندين واحد خواندني ( Lexias ) تقسيم كرده است با اين هدف كه نشان دهد هر كدام از اين واحدها در سطوح مختلف ادبيات مانند معنا، كلام و واژگان به طور هم زمان معاني متمايزي دارند. او بحث را با اشاره به بلند پروازيهاي روايت شناسان ساختار گرا آغاز مي كند ، به عقيده بارت اين گروه سعي دارند تمام قصه هاي جهان را در چهار چوب يك ساختار واحد قرار دهند كه كاري است خبط زيرا هر متن داراي ويژگيهاي خاص خود و به دنبال آن تفاوتهائي است. روش تحليل او تحت تاثير اشخاصي چون پراپ ( Propp ) و اشتراوس(Strauss -Levi ) است اما تفاوتش با ايشان در اين نكته خلاصه شده كه طبق نظر بارت به علاوه عوامل ديگر روند خواندن نيز عنصري اساسي در متن است.
رولان بارت به روايت رولان بارت (Roland Barthes by Barthes Roland ) كه در سال 1975 به رشته تحرير در آمده زندگينامه خود نوشته ويكي از آخرين آثاراوست . جالب است بدانيم که از نظر سبك اين اثر بيشتر يك ضد زندگينامه است تا زندگينامه ای خود نوشته و سنتي. به عنوان مثال در اين كتاب ضماير همگي سوم شخص مفرد هستند نه اول شخص. اين اثر زندگينامه فردي است كه اهتمام ورزيد كار آئي نشان شناسي را در هر پديده اجتماعي گوشزد کند. آخرين كتابي كه از او در ايام زندگيش منتشر شد اتاق روشن(Lucida Camera ) است كه به علاوه تقدير از سارتر در بخشي از آن ، به ذكر نقش عكاسي در زندگي بارت مي پردازد و در فاصله كوتاه بين مرگ مادرش و خودش نگاشته شده. او در اين كتاب مي گويد كه معنا پديده ای است وراي واژگان يا متن يا حتي عكسي كه بدان چشم مي دوزيم. هنگام نگريستن به يك عكس ، عكس نامرئي شده و معاني ديگر پديدار مي شوند . به عنوان مثال حين نگاه كردن به چشمان برادر ناپلئون در يك عكس ، بارت به خود مي گويد اين چشمهاي كسي است كه افتخار نگريستن به ناپلئون را داشته است. به عبارت ديگر آنچه که توجه بارت را به خود جلب مي كند تصاويری نيست که در هر عکس معمولی قابل مشاهده است. بلكه تداعي تمامي آن رخدادهائی است كه شخص داخل عكس به نوعی با آنها در ارتباط بوده است. به منظور درك يك عكس و تحليل آن كمي انعطاف از جانب بيننده لازم است. زيرا بين تصويري كه بيننده از واقعه يا چيزي كه عكس آن گرفته شده در ذهن خود دارد و خود عكس تفاوت است. بيننده ناگزير است در مورد اين فاصله ذهني ابتدا با خود به توافق برسد تا عکس را کاملا درک کند. لازم است بدانيم كه بين دو واژه تصوير و عكس بايد تمايز قائل شد. تصوير ساخته ذهن ما و در نتيجه عيني نيست. متضاد اين امر در مورد عكس صادق است. براي تحليل يك عكس حتما به خود آن نياز است . عکس وسيله و ابزار نيست. يعني نمي توان آنرا مانند يک تکه شيشه، وسيله اي شفاف دانست که مي شود از ميان آن به رويداها و پديده های ديگر نگريست بدون آنکه به موجوديت آن به عنوان يک عكس توجهی بشود. يكي از تاثيرات ساختار گراياني مانند بارت كمرنگ سازی تفاوت بين متون نوشتاري مانند آثار ادبي، و نه علمي، و متون غير نوشتاري مانند عكس است و اينكه كلام وسيله اي براي نگريستن به واقعيت از پيش موجود نيست. بلكه ابزاري است براي خلق تاثير واقعيت. عكس تقليد واقعيت نيست بلكه ردي از آن است، يعني نماينده واقعيتي است كه خارج از آن وجود دارد . عكس خالق واقعيت نيست بلكه خالق جلوه آن است.
بارت در آخرين دهه زندگي اش از صحبت درباره روشهاي نقد ادبي فاصله گرفته و بيشتر به ارائه مطالبي پرداخت كه با تعاريف سنتي موجود در باره نقاد، خالق داستان، غير داستان ، ادبيات و غير ادبيات مغايرت داشتند . هدفش كاملا روشن است . او بر آن بود كه مردم به درك عميق تري از ادبيات، زبان و جامعه برسند. او خود را ناقد نميدانست و حتي يکبار خود را رمان نويس ناميد . بارت در سال 1985 در يك تصادف در گذشت.
سبك نوشتن بارت مجهز به ايجاز و اختصار است. در واقع مانند نيچه نوشته هاي او از قطعاتي كوتاه تشكيل شده كه از هر كدام مي توان تعابير متعددي كرد. بارت مي گويد آن چه كه او را به سوي نيچه جذب مي كند كتابهايش نيست بلكه روش خاص او در نگارش و قطعه نويسي اوست. از نظر بارت هر قطعه نظام هوشمندی است كه داراي زندگي خاص خود و حتي در برخي موارد از كل نظام كار آتر است. سرو كار بارت با جزئيات است نه با تماميت. قطعه نويسی به عنوان روشی جذاب و لذت بخش اين امكان را به او مي دهد.
علم و ادبيات
ساختارگرائي از علم زبان شناسي نشات مي گيرد. ادبيات نيز محصول زبان، يا اصلا همان زبان است. طبيعي است كه ساختار گرائي هنگام پرداختن به ادبيات و ارائه تعريفي از آن، از زبان، يعني نقطه مشترك هر دو، مدد جويد و تعريف خود را بر آن اساس ارائه دهد . ادبيات از ديدگاهي ساختار گرايانه عبارتست از نظامي معنائي و مرجع. اين نظام معنائي به مثابه يك زبان( Langue ) است كه آثار ادبي واحد هر كدام گفتار هاي(Parole ) موجود در اين زبانند. بنابراين هيچ اثر ادبي تماميتي مستقل و بي ارتباط به بقيه آثار نيست. بلكه جزئي از كل نظام است. از جانب ديگر ادبيات خود نيز بخشي از نظام بزرگتري به نام فرهنگ است.
تفاوت ميان علم و ادبيات در ساختار گرائي از اهميت زيادي بر خوردار است. در مورد تمايز نقش زبان در علم و ادبيات بارت معتقد است كه زبان در علم تنها وسيله اي است براي بيان مطلب و محتوائي علمي كه از پيش وجود خارجي داشته است. بنابر اين در علم صورت زبان حائز اهميت چنداني نيست و مهم محتوا و معنا است. از آنچه كه گفته شد مي توان به اين نتيجه دست يافت كه زبان در علم بايد تا حد ممكن بي طرفانه و شفاف باشد تا بتواند محتواي علمي را بي هيچ كم و كاستي به خواننده مطلب علمي برساند. يعني بين دال و مدلول رابطه اي يك به يك و مستقيم وجود داشته باشد تا از ابهام جلوگيري شود. در ادبيات ، حداقل ادبيات غير كلاسيك، زبان نقش متفاوتي را ايفا مي كند .يعني معنا از پيش آماده نيست و نمي توان زبان را وسيله اي دانست براي بيان احساسات و حقايق شاعرانه يا يك معناي واحد از پيش تعيين شده. زبان و معنااز هم جدائي پذير نيستند. در چنين ديدگاهي زبان همان ادبيات است . ادبيات زماني وجود خارجي پيدا مي كند كه به زبان مي آيد. مادامي كه فقط به صورت يك احساس يا تفكر است نمي توان نام ادبيات بر آن نهاد.
بدين ترتيب شاهديم كه نظريات موجود در مورد تفاوت ميان علم و ادبيات در ساختارگرائي بر پايه دو نگرش متفاوت به زبان بنا شده است. درنگرش علمي زبان يا صورت محو شده ، معنا پديدار مي شود و در نگرش ادبي زبان و معنا هر دو يكي شده زبان نمودار مي شود. زبان آشکار شده بر خلاف آنچه كه در نگرش علمي وجود دارد اصلا شفاف نيست و نبايد باشد. بدترين گناهي كه يك نويسنده مي تواند مرتكب شود آن است كه بدون در نظر گرفتن اين مسئله وانمود كند زبان به طور طبيعی وسيله اي شفاف است براي بيان يك واقعيت و يك حقيقت از پيش تعيين شده ، منسجم و يگانه و سپس با آن به بازي بپردازد.4 به عبارت بهتر براي هر دال فقط يك مدلول واحد قائل شود و محدوديت معنائي ايجاد كند. به زعم بارت طرز تفكر طبقه متوسط در فرانسه و حتي اروپا چنين ديدگاهي را ترويج مي كند. طبقه متوسط قويترين و گسترده ترين نيروي موجود در جامعه و ايدئولوژي آن به گونه اي ناشناس چنان در زير و بم فرهنگ مردم حاضر است كه جزئي طبيعي از زندگي ايشان به شمار مي آيد. انتقاد بارت از طبقه متوسط و نگراني او از فرا گيري اين پديده سر آغاز مباحثات ديگري از قبيل تعريف بارت از اسطوره مدرن است كه بدان خواهيم پرداخت.
اسطوره مدرن چيست؟
ديدگاه بارت در انتقاد از فرهنگ طبقه متوسط ديدگاهي نشان شناسانه است. او با استفاده از اصول نشان شناسي و دقيق ترين روشهاي تجزيه و تحليل سعي دارد به كنه فرهنگ طبقه متوسط نفوذ كند و ماهيت تصاويري را كه رسانه ها با ظاهري زيبا و آراسته به جاي واقعيت به مردم عرضه مي دارند نمايان سازد . زماني كه سخن از دقايق و ظرايف به هنگام تجزيه و تحليل امري به ميان مي آيد. انتظار طبيعي شنونده آن است كه موضوع مورد تحليل موضوعي پيچيده ، ارزشمند و دور از ذهن باشد. آنچه كه بارت براي تحليل انتخاب كرده عبارت است از تبليغات رسانه اي كه در مورد معمول ترين امور زندگي روزمره صورت مي گيرد، از كالاهاي مصرفي مانند كره مارگارين گرفته تا عكس برخي هنرپيشگان، فيلمها و شوهاي تلويزيوني و روزنامه ها. دليل استفاده بارت از اين موارد آن است كه آنها بيش از هر پديده ديگري نمايانگر سوء استفاده ايدئولوژيكي اعمال شده توسط رسانه ها هستند.
قبل از هر گونه اظهار نظر ديگري در اين زمينه لازم است بدانيم نظريات بارت در مورد نشان شناسي دنباله سخنان سوسورو يكوبسون هستند. اين نظريات به پايه گذاري ساختار گرائي منجر شده ، تاثير به سزائي بر رهبران فلسفه مدرن فرانسه از قبيل دريدا) و فوكو گذاشته اند. البته بر خلاف سوسور كه زبانشناسي را بخشي از نشان شناسي مي دانست ، بارت معتقد است نشان شناسي بخشي از زبانشناسي است. بارت نشان شناسي را نه هدف خود مي داند ، نه جنبش ، و نه يك رشته درسي. به عقيده او نشان شناسي يك طرز تلقي و اهميت آن در عملي بودن آن نهفته است. از ديدگاهي نشان شناسانه ناخود آگاه بشر ، چنانچه غالبا پنداشته مي شود، مكاني پر رمزو راز ، مملو از اسرار و غير قابل نفوذ نيست. بلكه محصولي است ساخته دست فرهنگ. به عبارت بهتر ناخود آگاه ما دال نيست و مركزيت ندارد. مدلول است . دال آن، نشان ها و بايد و نبايدهاي موجود در فرهنگ هستند. بدين ترتيب تلقي ما از واقعيت امري قرار دادي و رمز گذاري شده و عبارت از قرار دادها ، رمز ها ( لازم به ذكر است كه رمز(Code) يكي از مفاهيم اساسي نشان شناسي و داراي بار فرهنگي است ) و نشان هاي اجتماعي است. اين پديده ساخت اجتماعي واقعيت نام دارد. واضح و مبرهن است كه قراردادها و رمزها بيشتر از طريق رسانه ها در اختيار طبقه متوسط قرار مي گيرد و در نتيجه واقعيت ايجاد شده كاذب و بيشتر به اسطوره شبيه است. فرهنگ طبقه متوسط از ديدگاه بارت زبانيست براي ارتباط . براي رهائي از اسطوره بايد از محدوده اين زبان خارج شد و با خلق لغات و اصطلاحات نو به گونه اي ديگر و از جنبه اي ديگر به واقعيت نگريست. با اين همه بايد به خاطر داشت كه به عقيده بارت چنين واقعيت از نو خلق شده اي نيز رمز گذاري شده است. به عبارت بهتر نه تنها واقعيت، بلكه هر آنچه كه تجربه مي كنيم قبلا توسط زبان رمز گذاري شده.
پس اسطوره عبارت است از نشان هائي كه بار فرهنگي بيشتري دارند و كلي ترند. بارت اين نشان ها را دال مرتبه دوم نيز مي نامد. هر چيزي را مي توان به عنوان يك اسطوره در نظر گرفت. به عنوان مثال در كشورمان ايران وجود حمام سونا و جكوزي در يك خانه دال اسطوره اي ثروت است. به عقيده او اسطوره نه مفهوم است نه طرز تفكر و نه شيء. اسطوره را مي توان يك نوع پيام تلقي كرد .اما بايد در نظر داشت كه در اين ميان آنچه اهميت دارد چكونگي رساندن اين پيام است. اسطوره محصول گفتار است نه زبان. هنگام بيان يك طرز تفكر ، زبان تنها و تنها نقش يك وسيله شفاف را ايفا مي كند كه از پشت آن مي توان طرز تفكر را ديد. پس مورد حائز اهميت بيشتر، مطلبي است كه قرار است بيان شود نه زبان و چگونگي بيان مطلب. يعني اينكه صورت و معنا را مي شود به راحتي از يكديگر تميز داد. هنگام بيان يك اسطوره چگونگي بيان و استفاده از زبان اهميت دارد زيرا از زبان بايد به گونه اي استفاده شود كه نشود مانند شيشه از پشت آن طرز تفكر سازنده پيام را تميز داد . در اسطوره يك نشان زبان شناختي به علاوه معناي مرتبه اول خود داراي يك معناي مرتبه دوم ميشود. اما نقش اسطوره آن است كه معناي مرتبه اول را چنان مغشوش سازد كه معناي مرتبه دوم آشكار شود و تاثير گذار. به عبارت بهتر ميان دال و مدلول تفاوتي مشاهده نشود تا اسطوره هر چه طبيعي تر جلوه كند. براي مثال بارت به تصوير روي جلد يك مجله اشاره مي كند. اين تصوير سرباز سياه پوستي را نشان ميدهد كه در حال سلام دادن به پرچم فرانسه است. معناي رديف اول اين تصوير آن است كه اين شخص يك سرباز است و در ارتش فرانسه خدمت مي كند. معناي رديف دوم آن اما، اقتدار امپرياليسم فرانسه است. در اينجا بين دال يعني سياه پوستي كه به پرچم فرانسه سلام مي كند و مدلول يعني اقتدار فرانسه تفاوتي وجود ندارد. اين امر به نوبه خود باعث مي شود خواننده ، شنونده يا بيننده اسطوره هر آنچه را كه در ظاهر مي بيند بدون توجه به پشت پرده قبول كند زيرا با اين اوصاف اسطوره نيازي به تفسير و توضيح ندارد و خود كاملا گوياست. دليل تاثير بسزاي اسطوره آن است كه چيزي را پنهان نمي كند. اما آنچه را كه مي گويد به گونه اي بيان مي كند كه بر ناخود آگاه اشخاص اثر گذار است. عملكرد اجتماعي اسطوره اينجا آشكار مي شود. نقش اسطوره تثبيت و حفظ فرهنگ طبقه متوسط است. اسطوره اين فرهنگ را چنان طبيعي جلوه مي دهد كه كس را ياراي چالش با آن نباشد.
از طريق نشان شناسي ميتوان به تحليل دقيق روند معني سازي پرداخت كه طبقه متوسط با استفاده از آن به فرهنگ خود طبيعتي جهاني ميبخشد. تفاوت واژه اي است كه در نشان شناسي مدرن اهميت بسزائي دارد. يعني از ديدگاهي نشان شناسانه تفاوت و عدم محدوديت در انتخاب ميان فرهنگهاي مختلف امري است مثبت و داراي ارزش. حال آنكه طبقه متوسط فرانسه سعي در سركوب كردن اين تفاوت دارد زيرا تنها فرهنگ خود را داراي ارزش ، غالب و جهاني بودن آنرا امري طبيعي مي داند. بدين ترتيب غرب گرائي طبقه متوسط تفاوت را كم كرده انتخاب را محدود مي كند چون ابزاري كه براي فهماندن و فهميدن در اختيار مي گيرد نيز محدود است.از اجداد اين ابزار همان فن بلاغت است كه در ايام كهن در يونان قديم به منظور متقاعد كردن مردم ايجاد شد و هم اكنون نيز وجود دارد. هدف فن بلاغت بيان حقيقت نيست. بلكه متقاعدکردن است. حتي اگر آن چيزي كه قرار است بدان متقاعد شويم كذب باشد.
مي دانيم كه از نظر سوسور و ديگر ساختار گرايان رابطه ميان دال و مدلول تصادفي است و جدائي اين دو ارزشمند تر از ارتباطشان. نيز بايد بدانيم كه طبق نظريات بارت ادبيات كهكشاني است از دال ها كه براي هر كدام مي توان مدلول هاي بيشمار در نظر گرفت و خواننده آزاد است هر گونه كه مي خواهد معنايشان را بسازد. ولي در ديدگاه طبقه متوسط چنانچه پيشتر گفته شد براي هر دال دقيقا يك مدلول وجود دارد و كليه اشكال كلام به سمت داشتن يك معنا رانده مي شوند. به دلايلي كه گفته شد فرهنگ طبقه متوسط داراي طبيعتي ضد نشان شناسي ساختار گرايانه بارت و در نتيجه محكوم است. بارت در كتاب خود به نام اسطوره شناسي ها به نقش خود به عنوان اسطوره شناس اشاره مي كند و مي گويد كه منتقد فرهنگي نيست .اما قصد دارد با عيان سازي نقش منفي اسطوره كه دروغ بزرگي است ، دنيا را به سوي فهم صادقانه و مثبت تري از واقعيت سوق دهد.
مرگ مولفThe Death of the Author))
چنانچه مي دانيم ساختار گرائي به دنبال تاسيس علم كلام يا به عبارت بهتر زبانشناسي كلام است كه موضوع آن زبان انواع ادبي است. بارت نيز در دهه شصت مانند بقيه ساختارگرايان در پي آن بود كه نقد ادبي را به صورت يك علم در بياورد. بعدها يعني از اواخر دهه شصت به بعد بارت بلند پروازيهاي علمي اش را كنار گذاشت و تحت تاثير دريدا و لاكان به جاي قوانين كلي به روند معني سازي حين خواندن علاقه مند شد. او هنگام تجزيه و تحليل روايت به كلمه رمز اشاره مي كند و مي گويد روند خواندن عبارت است از حركت مدام خواننده از سوي متن به سمت رمزهائي كه براي هر يك از تجربه هايش قائل و خواندن باعث به ياد آوردنشان شده است. در واقع خواننده همواره در حال رمز گذاري مطالبي است كه خوانده و اين روند تكرار مي شود. در كتاب عناصر نشان شناسي (Semiology of Elements) كه در سال 1967 منتشر شد بارت اذعان داشت كه ساختار گرائي قادر است تمام نظام هاي نشان مند جهان را تعريف كند اما خود نيز نياز به تبيين دارد. بدين ترتيب بارت كم كم وارد مرحله پسا ساختارگرائي خود مي شود .دوره پسا ساختار گرائي بارت به بهترين نحو در مقاله معروفي كه او تحت عنوان مرگ مولف در سال 1968 منتشر نمود تجلي يافته است.اين مقاله يكي از بحث بر انگيز ترين و سنت شكن ترين موضوعاتي است كه توسط بارت مطرح شده اند.
بارت مي گويد در طول تاريخ تصور عموم بر آن بوده كه مولف اثر ادبي مهمترين عنصر موجود در اثر است. اين طرز تفكر از محصولات جامعه سرمايه داري و پدر سالارانه است كه در آن يك شخص واحد داراي قدرتي خداگونه است و هر آنچه كه او مي گويد وحي منزل. اين يعني قائل شدن يك مدلول مشخص براي هر دال و ايجاد محدوديت معنائي در حالي كه ميدانيم تعدد معنا از نظر بارت ارزشمند تر است. در چنين ديدگاهي از لحاظ زماني اثر داراي دو بعد است. گذشته و حال. مولف گذشته اثر خويش است و همواره بعنوان پدري كه اثر كودكش و حاصل زحمات بي پايان وي است وجود دارد. اين طبيعي است كه پدر مدام به تغذيه كودك خويش بپردازد و نتوان وجودش را ناديده گرفت. پس وجود مولف در اثر همواره احساس و براي درك و تفسير آن لازم و ضروري است. بدين ترتيب در نقد سنتي نيز اهتمام منقد بر يافتن آثاري از مولف يعني دال در اثر يعني مدلول است. به عبارت بهتر منقد سعي دارد در اثر ادبي شواهدي را پيدا نمايد كه نشان دهند حدسيات او در مورد مولف درست بوده است. كشف مولف در اعماق اثر از نظر منقد يعني موفقيت در نقد و تفسير اثر. با اين اوصاف جاي تعجب نيست كه از لحاظ تاريخي پادشاهي مولف به معناي پادشاهي منقد بوده است. اگر مولفي نباشد كه منقد سنتي از طريق او به نقد اثر بپردازد ،ا و به بن بست خواهد خورد.
ديدگاه ديگر از آن بارت است. به عقيده او مولف مدرن در گذشته اثر خويش نيست. اثر تنها يك بعد زماني دارد و آن حال است. مولف مي نويسد و فقط در همان لحظه نوشتن وجود خارجي دارد. پس از اتمام نوشتن هويت مولف نيز از بين ميرود و هويت متن به عنوان ساختاري مستقل و قانونمند پديدار مي شود. اين طبيعت نوشتار است. طرفداران نقد نو بر اين عقيده اند كه اثر ادبي از ساختار تاريخي و زندگينامه اي خود جداست و وحدت آن در ساختارش نهفته است نه در قصد مولف. با اين وصف ايشان اعتراف مي نمايند كه اين وحدت با مولف پيوندهاي نهاني دارد زيرا متن نمايشگر نوعي قانون كلامي پيچيده است كه با شهود مولف درباره جهان مرتبط است.5 بارت اما اين برداشت را نفي ميكند. مولفي كه او در ذهن دارد از كليه پيرايه هاي متافيزيكي جداست.
او در كتاب اس/ زد مي گويدكه متن فضائي چند بعدي است تشكيل يافته از انواع مختلف نوشته ها كه هر كدام از فرهنگهاي گوناگون موجود در جامعه نشات مي گيرند و در متن به آنها اجازه تقابل داده مي شود. اين نوشته ها ابداع نويسنده نيستند. بلكه از قبل در فرهنگهاي مختلف جامعه وجود داشته اند. وظيفه مولف ابداع نيست بلكه كنار هم قرار دادن اين گوناگوني هاست . وحدت متن نيز به جاي مبدا در مقصد آن يعني خواننده نهفته است. خواننده هنگام خواندن بدون توجه به آنچه كه مولف قصد گفتن آن را داشته ، بر طبق آنچه كه در جامعه ديده ، خوانده ، شنيده و انجام داده است نقشهاي متفاوتي را به عهده مي گيرد ، همانند هنر پيشه اي اين نقشها را بازي و از اين طريق معني را در ذهن خود ايجاد مي كند. نقش خواننده تفسير متن نيست بلكه باز كردن كلافي است كه متن به آن تشبيه شده است. بدين ترتيب خواننده به عنوان خالق معنا متولد مي شود. بهاي تولد خواننده مرگ خالق اثر است. مفاهيم اساسي نظريه مرگ مولف از قبل در ساختار گرائي وجود داشتند و از اين بابت بارت كار جديدي نكرده است. تازگي انديشه بارت در آن است كه خواننده را آزاد مي گذارد هر گونه كه علاقمند است به متن نزديك شده ، بدون توجه به قصد مولف از متن لذت ببرد .
متن قابل خواندن ( Readerly ) و متن قابل نوشتن( Writerly )
بارت در كتاب اس/ زد همچنين به معرفي دو نوع متن ميپردازد. متن قابل خواندن و متن قابل نوشتن.متن قابل خواندن همان متن سنتي است كه خوانندگان آن مصرف كنندگاني هستند غير فعال. به ايشان هرگز فرصت گشت و گذار در متن ، دست يابي به جادوي دال ها و لذت حاصل از اين كشف داده نمي شود. او ناگزير از قبول بي چون و چراي هر چيزي است كه به وي ارائه مي شود. به عنوان مثال مي توان از كتابهائي كه توسط چاپخانه ها چاپ و در اختيارمان قرار مي گيرند نام برد.
متن نوع ديگر از خواننده مي خواهد فعالانه در روند خلق معني شركت جويد. يعني خواننده خود انتخاب مي كند چگونه با متن ارتباط بر قرار كند. اين همان متن ايده آل بارت است. به عقيده بارت چنين متن ايده آلي داراي تعداد زيادي شبكه مربوط به هم است كه با يكديگر رابطه متقابل دارند.اين متن همانطور كه پيشتر گفته شد كهكشاني است از دال ها نه ساختاري از مدلول ها. آن را نه شروعي است و نه پاياني. مي توان آنرا از آخر به اول از وسط به آخر يا به هر ترتيب دلخواه خواند بدون آنكه در روند معني سازي خللي پيش آيد. مثال بسيار جالب و دقيق چنين متني شبكه جهاني يا اينترنت است. بارت نظريات خود در مورد متن قابل خواندن را قبل از توسعه اينترنت ارائه داشت اما نوشته هاي او به طرز زيبائي محيط شبكه جهاني را ياد آورند. شبكه جهاني نيز مرزهاي بين خواننده و نويسنده را از ميان بر مي دارد.در شبكه جهاني به جاي متن از فرا متن( Hypertext ) استفاده مي شود. فرامتن نويسندگان را قادر مي سازد اطلاعات را به هم بپيوندند و اتصالاتي را ميان اطلاعات مربوط به هم ايجاد كنند كه خواننده از هر كجا كه خواست وارد متن شود. فرا متن آزادي خواننده از محدوديتهاي دست و پا گيرتحميلي و تجلي نظريات بارت به عنوان يك پيشرو است.
این مقاله ی اینجانب قبلا چاپ شده است. در صورت علاقه بفرمایید فهرست منابع را بگذارم.
English
1 Banks,Andrea. Stevenson, James, et. al. Barthes Myth Today , April 12, 1996. http://www.english.udel.edu/ardis/e300/barthes2.html
2 Bicket, Douglas ( copyright) , Kiss Cultural Theory: Barthes, Baudrillard et. al. htm, April 14, 2001.Http://www.carmen.artsci.washington.edu/panop/author_b.htm#barthes
3 Lodge, David ed., Modern Criticism and Theory:A Reader , 1st ed. ,NewYork: Longman, 1988.
4 Encyclopedia of Marxism: Glossary of People. http://www.marxists.org/glossay/people/b/a.htm.
5 Kibby, Marjorie, Module2 Connect , June 2001. http://www.newcastle.edu.au/department/so/narracult/module2connect.html#post-structuralism.
6 K.M. Newton, ed. Twentieth-century Literary Theory: A Reader , 2nd ed, NewYork: Macmillan, 1997.
7 Landow, George P. Roland Barthes and the Writerly Text , 1992. http://www.thecore.num.edu.sg/landow/cpace/ht/jhup/rolandbarthes and the writerly text.htm
8 Roland Barthes, 2000, http://www.kirjasto.sci.fi/rbarthes.htm
9 Roland Barhtes Webpage, Barthes Beginner . http://www.we.got.net/~tuttle/bb.html
10 Tewntieth-Century Literary Criticism, London: ?, 1986.
منابع فارسی
1 ساختار و تاویل متن، بابک احمدی، جلد یک، تهران، نشر مرکز، 1372
2 راهنمای نظریه ادبی معاصر، رامان سلدن، پیتر دیویدسون، مترجم عباس مخبر، تهران، طرح نو، 1377